تبليغاتX
هم نشین
 

كسي كه داره ميميره و هيچ راه درماني هم نداره

اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه
گفت :حاج آقا يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه
گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم
گفت: من رفتني ام!
گفتم: يعني چي؟
گفت: دارم ميميرم
گفتم: دکتر ديگه اي رفتی، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.
گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست؟
فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گل ماليد سرش
گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟
گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم
کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم
خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت
خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد
با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
آخه من رفتني ام و اونا انگار موندنی
سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم
بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم
ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم
گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم
مثل پير مردا برای همه جوونا آرزوي خوشبختي ميکردم
الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و مهربون شدم
حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن منو
قبول ميکنه؟
گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون
واسه خدا عزيزه
آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر، وقتی داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟
گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!
يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه
بيماريت چيه؟
گفت: بيمار نيستم!
گفتم: پس چي؟
گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم گفتن:
نه گفتم: خارج چي؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجي
مارفتني هستيم وقتش فرقي داره مگه؟ باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد
 
با تشكر از وبلاگ شخصي مهدي فاطمي پور دوست عزيز و گرامي ام


 

نوشته شده توسط سید مهدی در چهارشنبه هجدهم آبان 1390 ساعت 13:47 موضوع شعر، طنز، داستان | لينک ثابت


بدون شرح برای حجاب

يك تبليغ خوب براي حجاب.

خود شما قضاوت كنيد.

با تشکر از وبلاگ حجاب کامل


 

نوشته شده توسط سید مهدی در یکشنبه پانزدهم آبان 1390 ساعت 13:16 موضوع عکس | لينک ثابت


شعر مقام معظم رهبری در مورد امام زمان (عج)

دل را ز بی خودی سر از خود رمیدن است

جان را هوای از قفس تن پریدن است

از بیم مرگ نیست که سرداده ام فغان

بانگ جرس زشوق به منزل رسیدن است

دستم نمی رسد که دل از سینه برکنم

باری علاج شکر گریبان دریدن است

شامم سیه تر است ز گیسوی سرکشت

خورشید من برآی که وقت دمیدن است

سوی تو این خلاصه گلزار زندگی

مرغ نگه در آرزوی پر کشیدن است

بگرفت آب و رنگ زفیض حضور تو

هرگل دراین چمن که سزاوار دیدن است

با اهل درد شرح غم خود نمی کنم

تقدیر قصه دل من ناشنیدن است

آن را که لب به دام هوس گشت آشنا

روزی(امین)سزا لب حسرت گزیدن است


 

نوشته شده توسط سید مهدی در یکشنبه هشتم آبان 1390 ساعت 8:53 موضوع شعر، طنز، داستان | لينک ثابت


دوران ماقبل تاریخ یا عصر حجر قبل از حضرت آدم و حوا بوده یا بعد از آن بوده است؟

با توجه به اینكه طبق برخی از روایات و برداشتی كه از برخی آیات قرآن می شود، و با توجه به اینكه حدوداً كمتر از ده هزار سال از خلقت حضرت آدم و حوا می گذرد، و همچنین از اینكه طبق گفته کتاب دائره المعارف نوشته عبدالحسین سعیدیان. ج2. ص 1401، عصر حجر در اروپا حدود 500 هزار سال پیش بوجود آمده است، به این نتیجه می رسیم كه ظاهراً دوران ماقبل تاریخ یا عصر حجر، قبل از حضرت آدم و حوا بوده است.
برای درك بهتر سخن فوق، ذكر مطالب زیر مناسب به نظر می رسد:
در ابتدای بحث، به محاسبه ای ساده می پردازیم تا بدانیم بنابر عقاید اسلامی عمر انسان کنونی که از سلاله آدم (ع) است چه مدت می گذرد؟
بنابر شواهد علمی از جمله اکتشافات پروفسور وولی طوفان نوح در حدود 320 سال پیش از میلاد مسیح به وقوع پیوسته است. که طوفان نوح در 950 سالگی حضرت نوح (ع) به وقوع پیوست و نیز در بحارالانوار آمده است که بین نوح و آدم (ع) 1500 سال فاصله بوده است و حضرت آدم (ع) 936 سال عمر کرده است.

با محاسبه ارقام فوق خلقت آدم(ع) در 6586 سال پیش از میلاد مسیح به وقوع پیوسته است. یعنی آدم ابوالبشر در عصر حجر جدید که از هزاره هشتم قبل از میلاد شروع می شود خلق شده و بر روی زمین زندگی کرده است. نوع قربانهایی که فرزندان آدم (ع) – هابیل و قابیل – برای خداوند انجام داده اند و در احادیث به آنها اشاره شده است یکی شتر سرخ موی و دیگری دسته ای گندم زرد رنگ نیز موید آن است که در آن زمان اهلی کردن حیوانات و کشاورزی رواج داشته است. و این نیز از شواهدی است که بر خلقت آدم در عصر حجر صحه می گذارد. زیرا مشخصه حجر جدید اهلی کردن حیوانات و رواج کشاورزی است.

عالم ها و آدمهای پیش از آدم « ابوالبشر »

در اینجا به طرح این سوال می پردازیم که اگر از عمر آدم (ع) در حدود 8600 سال می گذرد پس کشفیات و آثاری که از انسان ما قبل از تاریخ بدست آمده مربوط به چه کسانی و موجوداتی بوده است؟

هرچند آیات و روایات تأكید دارند كه انسان امروزی بدون شك از نسل حضرت آدم (ع) هستند، امّا بنابر برخی از روایات، خداوند قبل از خلقت انسان، موجوداتی با شعور كه خدا را می‏پرستیده ‏اند، خلق نموده و پس از قیامت نیز موجوداتی را خواهد آفرید و خلقت خداوند منحصر به خلق انسان نیست. بنابر برخی از روایات دیگر، خداوند موجوداتی شبیه به انسان به نام « نسناس» را خلق كرده بود كه قبل از خلقت انسان از بین رفتند.[1]

بر اساس آیات قرآن و روایات بی‏شمار، خلقت آدم و حوا(اولیّن انسان‏ها) به طور مستقل بوده و تكامل یافته «نسناس» نبوده است و نسناس به طور مسلّم قبل از حضور آدم و حوّا، بر روی زمین از بین رفته بوده ‏اند.
در كتاب‌ شریف‌ بحار الانوار احادیثی‌ وجود دارد مبنی‌ بر این‌ كه‌ قبل‌ از حضرت‌ آدم‌ عوالم دیگری‌ وجود داشته‌ است‌ كه‌ در آن‌، آدم‌های‌ بسیاری‌ زندگی‌ می‌كردند و خدای‌ سبحان‌ را تسبیح‌ می‌گفتند. برای‌ دست‌ یابی‌ به‌ توضیح‌ و تفصیل‌ بیشتر به‌ این‌ كتاب‌ مراجعه‌ شود.[2]

در كتاب توحید، ج 1، ص 277 از امام صادق(ع) روایتی آورده كه در ضمن آن به راوی فرموده: شاید شما گمان می‏كنید كه خدای عزّ وجلّ غیر از شما هیچ بشر دیگری را نیافریده است. نه، چنین نیست؛ بلكه هزار هزار آدم آفریده كه شما از نسل آخرین آنهاهستید.

مرحوم صدوق در كتاب خصال، ج 2، ص 652، ح 54 از امام باقر(ع) روایت كرده كه فرمود: خدای عز وجل از روزی كه زمین را آفریده، هفت عالم را در آن خلق (و سپس منقرض كرده است) كه هیچ یك از آن عوالم از نسل آدم ابوالبشر نبوده‏اند و خدای تعالی همه آنها را ازپوسته روی زمین آفرید و نسلی را بعد از نسل دیگر ایجاد كرد و برای هر یك، عالمی بعد از عالم دیگر پدید آورد تا در آخر، آدم ابوالبشر را بیافرید و ذریه‏اش را از او منشعب ساخت...[3]


[1]- بحارالانوار، ج 11، ص 103
[2]- بحارالانوار؛ج‌ 54 از ص‌ 316، باب‌ العوالم
[3]- ترجمه تفسیرالمیزان، ج 4، ص 221 -231

منبع: پايگاه شهر سوال (سايت مركز پاسخگويي به سوالات ديني)

http://www.soalcity.ir/node/1687


 

نوشته شده توسط سید مهدی در پنجشنبه پنجم آبان 1390 ساعت 9:33 موضوع مذهبی | لينک ثابت


عراقي مزدور ، مي كشمت !!!

شادي روح شهدا : صلوات

امروز تو وبلاگ يكي از دوستان داشتم گشت مي زدم كه به يه مطلب برخوردم

خيلي خيلي خنديدم

پيشنهاد مي كنم شما هم تا آخر بخونيد خيلي جالبه

اميدوارم كه لذت ببريد و برا شادي روح شهدا صلوات بفرستيد

اما اون داستان شگفت انگيز:

اوایل جنگ بود و ما با چنگ و دندان و با دست خالی با دشمن تا بن دندان مسلح می جنگیدیم. بین ما یکی بود که انگار دو دقیقه است از انبار ذغال بیرون آمده بود! اسمش عزیز بود. شب ها می شد مرد نامرئی! چون همرنگ شب می شد و فقط دندان سفیدش پیدا می شد. زد و عزیز ترکش به پایش خورد و مجروح شد و فرستادنش به عقب.

 

وقتی خرمشهر سقوط کرد، چقدر گریه کردیم و افسوس خوردیم. اما بعد هم قسم شدیم تا دوباره خرمشهر را به ایران باز گردانیم. یک هو یاد عزیز افتادیم. قصد کردیم به عیادتش برویم. با هزار مصیبت آدرسش را در بیمارستانی پیدا کردیم و چند کمپوت گرفتیم و رفتیم به سراغش. پرستار گفت که در اتاق 110است. اما در اتاق 110 سه مجروح بستری بودند. دوتایشان غریبه بودند و سومی سر تا پایش پانسمان شده بود و فقط چشمانش پیدا بود. دوستم گفت:«اینجا که نیست، برویم شاید اتاق بغلی باشد!» یک هو مجروح باند پیچی شده شروع کرد به ول ول خوردن و سر و صدا کردن. گفتم:«بچه ها این چرا این طوری می کنه؟ نکنه موجیه؟» یکی از بچه ها با دلسوزی گفت:«بنده ی خدا حتما زیر تانک مانده که این قدر درب و داغون شده!» پرستار از راه رسید و گفت: «عزیز را دیدید؟» همگی گفتیم :« نه کجاست؟» پرستار به مجروح باندپیچی شده اشاره کرد و گفت:«مگر دنبال ایشان نمی گردید؟» همگی با هم گفتیم :«چی؟این عزیزه!؟»

 

رفتیم سر تخت. عزیز بدبخت به یک پایش وزنه آویزان بود و دو دست و سر و کله و بدنش زیر تنزیب های سفید گم شده بود. با صدای گرفته و غصه دار گفت:«خاک تو سرتان. حالا مرا نمی شناسی؟» یه هو همه زدیم زیر خنده. گفتم:« تو چرا اینطور شدی؟ یک ترکش به پا خوردن که اینقدر دستک دنبک نمی خواهد!» عزیز سر تکان داد و گفت :« ترکش خوردن پیش کش. بعدش چنان بلایی سرم امد که ترکش خوردن پیش آن ناز کشیدن است!» بچه ها خندیدند. آنقدر به عزیز اصرار کریم تا ماجرای بعد از مجرویتش را تعریف کرد.

 

_گفت: وقتی ترکش به پام خورد مرا بردن عقب و تو یک سنگر کمی پانسمانم کردند و رفتند بیرون تا آمبولانس خبر کنند. تو همین گیر و دار یه سرباز موجی را آوردند انداختن تو سنگر. سرباز چند دقیقه ای با چشمان خون گرفته برّ و برّ مرا نگاه کرد. راستش من هم حسابی ترسیده بودم و ماست هایم را کیسه کرده بودم. سرباز یه هو بلند شد و نعره ای زد:« عراقی پست می کشمت!» چشمتان روز بد نبینه، حمله کرد بهم و تا جان داشتم کتکم زد. به خدا جوری کتکم زد که تا عمر دارم فراموش نمی کنم. حالا من هر چه نعره می زدم و کمک می خواستم کسی نمی آمد. سربازه آنقدر زد تا خودش خسته شد و افتاد گوشه ای و از حال رفت. من فقط گریه می کردم و از خدا می خواستم که به من رحم کند و او را هر چه زودتر شفا دهد. بس که خندیده بودیم داشتیم از حال می رفتیم. دو مجروح دیگر هم روی تخت هایشان دست و پا می زدند و کر کر می کردند.

 

عزیز ناله کنان گفت:« کوفت و زهر مار هر هر کنان؟ خنده داره. تازه بعدش را بگویم. یه ساعت بعد به جای آمبولانس یه وانت آوردند و من و سرباز موجی را انداختند عقبش و تا رسیدن به اهواز یه گله گوسفند نذر کردم دوباره قاطی نکند. تا رسیدیم به بیمارستان اهواز دوباره حال سرباز خراب شد. مردم گوش تا گوش دم بیمارستان ایستاده بودند و شعار می دادند و صلوات می فرستادند. سرباز موجی نعره زد و گفت:« مردم این یک مزدور عراقی است. دوستان مرا کشته!» و باز افتاد به جانم. این دفعه چند تا قل چماق دیگر هم آمدند کمکش و دیگر جان سالم در بدنم نبود یه لحظه گریه کنان فریاد زدم:« بابا من ایرانیم، رحم کنید.» یه پیر مرد با لحجه عربی گفت:« آی بی پدر، ایرانی ام بلدی؟ جوانها این منافق را بیشتر بزنید!» دیگر لشم را نجات دادند و اینجا آوردند. حالا هم که حال و روز من را می بینید.» پرستار آمد تو و با اخم و تخم گفت: « چه خبره؟ آمده اید عیادت یا هرهر کردن. ملاقات تمامه. برید بیرون!» خواستیم با عزیز خداحافظی کنیم که ناگهان یه نفر با لباس بیمارستان پرید تو و نعره زد:« عراقی مزدور، می کشمت!» عزیز ضجّه زد:« یا امام حسین. بچه ها خودشه. جان مادرتان مرا از اینجا نجات دهید!»


 

نوشته شده توسط سید مهدی در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 ساعت 14:26 موضوع شعر، طنز، داستان | لينک ثابت


بني صدر واي به حالت!

پدر و مادرم مي گفتند:«بچه اي» و نمي گذاشتند بروم جبهه، يك روز كه شنيدم بسيج اعزام نيرو دارد، لباس هاي صغري خواهرم را روي لباسم پوشيدم و سطل آب را برداشتم و به بهانه آوردن آب از چشمه زدم بيرون ، پدرم كه گوسفند ها را از صحرا مي آورد داد زد :«صغرا كجا»؟

براي اينكه نفهمه سيف الله هستم سطل آب را بلند كردم كه يعني مي‌روم آب بياورم. خلاصه رفتم و از جبهه لباسها را با يك نامه پست كردم. يكبار پدرم آمده بود و از شهر تلفن كرده بود، از پشت تلفن گفت:«بني صدر!واي به حالت اگر دستم بهت* برسد.»

* رييس جمهور خائن، كه در مرداد 1360 با لباس و آرايش زنانه و به همراه خلبان اختصاصي شاه معدوم و سركرده گروهك منافقين از كشور گريخت.
 

از مجله نشريه دانش آموزي «امين دانش آموز»


 

نوشته شده توسط سید مهدی در شنبه بیست و ششم شهریور 1390 ساعت 14:14 موضوع شعر، طنز، داستان | لينک ثابت


اين طوري لو رفت

دو تا بچه بسيجي ، غولي را همراه خودشان آورده بودند و هاي هاي مي خنديدند.

گفتم : «اين كيه؟»

گفتند : «عراقي»

گفتم: «چطوري اسيرش كرديد ؟»   مي خنديدند !!!

گفتند:«از شب عمليات پنهان شده بود ، تشنگي فشار آورده با لباس بسيجي هاي خودمان آمده ايستگاه صلواتي شربت گرفته بود. پول داده بود ، اين طوري لو رفت » و هنوز مي خنديدند.


 

نوشته شده توسط سید مهدی در شنبه بیست و ششم شهریور 1390 ساعت 14:12 موضوع شعر، طنز، داستان | لينک ثابت


تخريب بقيع

بقيع تنها يک گورستان نيست؛ بلکه گنجيه تاريخ اسلام است و تخريب آن يعني از بين بردن اين گنجينه و نابود ساختن تاريخ اسلام.

قبل از ورود به بحث تخريب بقيع چند مطلب به عنوان مقدمه لازم است روشن گردد:

الف) معناي بقيع

ب) مکان بقيع

ج) تاريخچه بقيع

د) عظمت و اهميت بقيع

به يادمظلوميت شيعه و  وحشي گري هاي وهابيت

جهت استفاده بيشتر به ادامه مطلب مراجعه فرماييد.


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سید مهدی در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390 ساعت 10:10 موضوع مذهبی | لينک ثابت


عراقي نگو،‌ گودزيلا

اینم عکس پدر بزرگوارمه که به مناسبت تو این قسمت میذارمش

مطلب قبلی رو که از سایت موسسه روایت سیره شهدا نوشتم حیفیم اومد اینو از دست بدید

آخه این یکی هم مثل اونه بلکه خیلی خیلی جالبتره و بعد از اون مطلب اومده

البته شاید یه ذره البته یه ذره، طولانی باشه ولی به خوندنش می ارزه خداییش می ارزه

اما نکته جالب اینکه .....

ولش کن همه چیز رو که نباید من به شما بگم خودتون زحمت خوندنشو تو ادامه مطلب بکشید

.....


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سید مهدی در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ساعت 13:50 موضوع شعر، طنز، داستان | لينک ثابت


وقتي كه مرده بلند مي‌شود و مرده‎شور را مي‏شويد

 

 
یه خاطره خیلی خیلی زیبا از سایت موسسه روایت سیره شهدا میذارم
امیدوارم که ازش استفاده کنین
شاید یه ذره البته یه ذره طولانی باشه
ولی خیلی خیلی قشنگه و حسابی سر ذوقتون میاره
برید سراغش تو ادامه مطلب ....


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سید مهدی در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ساعت 13:25 موضوع شعر، طنز، داستان | لينک ثابت


حکمت پوشش در نماز

 اینم یه مطلب از سایت حوزه نت که سایتی بسیار پرمحتوا و دارای مطالبی موثقه:

پرسش:
با عرض سلام. فلسفه و حکمت پوشیدن چادر هنگام نماز چیست مگر خداوند به خانم ها نا محرم است؟ که حتی در تنهایی هم باید چادر به سر کنند؟

پاسخ در ادامه مطلب .....


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سید مهدی در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ساعت 12:18 موضوع مذهبی | لينک ثابت


ثروتمند ترین ها و در عین حال ساده زیست ترین ها

تصاویر زیر عکس‌هایی از مراجع تقلید، عالمان و مجتهدینی است که زندگی ساده آنها را روایت می‌کند.
 

ساده زیستی و شیوه زندگی بدون اسراف یکی از ملاک های زندگی عالمان است که در سیره عملی پیامبران و ائمه عصمت و طهارت(ع) مشاهده می شود و بارها به آن توصیه شده است. تصاویر زیر عکسهایی ازمراجع تقلید، عالمان و مجتهدینی است که از زندگی ساده آنان روایت می‌کند.

مابقی عکس ها در ادامه مطلب ......


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سید مهدی در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ساعت 9:33 موضوع عکس | لينک ثابت


جشن دامادى بى‏تجمّل‏

براى جشن دامادى‏ام اطرافيان گفتند: براى تزئين مجلس عروسى، از تجّار فرش مقدارى فرش درخواست كنيم تا آنها را در مجلس جشن كه آن زمان رسم بود، آويزان كنيم.

اوّل تصميم گرفتم اين كار را انجام دهم، امّا بعد به خود گفتم: چرا براى چند ساعت جشن، سَرم را پيش اين و آن خَم كنم، مگر جشن بدون آويز كردن قالى نمى‏شود؟ خلاصه اين كار را نكردم و هيچ اتفاقى هم نيفتاد.

خاطرات حجت الاسلام قرائتى(ج‏1)، ص: 35


 

نوشته شده توسط سید مهدی در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ساعت 9:30 موضوع شعر، طنز، داستان | لينک ثابت


ببخشید آقا! من می‌تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

 

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مؤدبانه گفت:

ببخشید آقا! من می‌تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد:

مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری ... می‌خوری تو و هفت جد آبادت، خجالت نمی‌کشی؟

جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش‌های مرد عصبی شود و عکس‌العملی نشان دهد، همانطور مؤدبانه و متین ادامه داد:

خیلی عذر می‌خوام فکر نمی‌کردم این همه عصبی و غیرتی بشین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه می‌کنن و لذت می‌برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم.

مرد خشکش زد ... 

همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد...

و معلوم شد که مقصر کیه !!!

حالا به نظر شما مقصّر کیه ؟ یا بهتر بگم، کیانند ؟؟


 

نوشته شده توسط سید مهدی در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 ساعت 14:34 موضوع شعر، طنز، داستان | لينک ثابت


تعجیل در فرج امام زمان (ع) صلوات

فرارسیدن ماه مبارک رمضان مبارک باد

امیدوارم که در این ماه از نورانیت قرآن استفاده کنیم

 


 

نوشته شده توسط سید مهدی در سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ساعت 11:11 موضوع مذهبی | لينک ثابت